من هميشه ترم از واژه هايت
هربار كه واژه ها يت ميبارند من تازه عاشق مي شوم
وقتي قطع مي شوند
من با خاطرات باران عاشقتر مي شوم
دستان رنگي من
دستانم را رنگ زده ام به پهناي قلبم تا تك تك ادمهايي كه عشق را وجب مي زدند
رنگي چشمانم را فروخته ام به انتهاي گل سرخ
به زماني كه شايد پيدايش شود عشق
و در انتهاي چشمانت كمرنگ شدم با لباس هميشگي هيچ
قدم کمي مانده به ماه
قدم کمي مانده به ماه
1000 ساله شدم وقتي پدرم مرد
و مچهایم را تا ساحل سردادم تا دريا را در دیاردستانم بی انتها کنم
حالا روبروت ايستاده ام
تا اين روزهاي هزار سالگي به بعد م را
تا انتهاي واماندگي پارو زنم
***
ده ساله که بودم پدرم مرد
از آن موقع به بعد من هر روز از پدری نو زاده می شوم
و حالا 1000 سال است که هر روز حودم را از نو غاب میکنم به دیوار
تا شاید جهان دستان خونينش راکمتر برایم بازسراید
عاشقی بدون معشوق
به دیگر معنی اصالتا نباید عشق را از كسي طلب کرد بلکه باید آن را آفرید..از ان دست افرینشی که خدا درباره انسان ومخلوقات کرد.خدا نیافرید تا معشوقی داشته باشد بلکه افرید چون عاشق بود.بنابر این انچه مخلوقاتش میکنند چندان نمیتواند مهم باشد و بر ساحت عشق تیر تردید افکند.و ردواقع ذات معشوق چندان اهمیت ندارد بلکه این ذلت عشق است که مفهم میگیرد.
طبعا ورود به این نوع آفرینش نوعی وارستگی از خیشتن ودیگری را طلب میکند و خضوعی عمیق دربرابر هستی.اما نکته اساسی آن است که اگر خدا را ما آفریده باشیم پس عشق او از جنس عشقی است که بر ساحت زمین و ذهن آدمیان قابلیت جاری شدن داشته ودارد.پس میشود عشق زا آفرید و بدون انکه معشوقی درمیان باشد عاشقی کرد.
ابعاد دوست داشتن
حقیقت رو باید اونطوری بسازیم که زیبایی بیافرینه.چراکه فرصت ها برای آفرینش زیبایی کمه..فرصت برای دوست داشتن بی شائبه و فارق از دادو ستدکمه.
اساسا ما به دنبال کشف دوست داشتن هایی هستیم که مابه ازای اون یه دوستداشتن برابر از سوی طرف مقابله ختم بشه ا ما.این دوست داشتن جهانو تیره میکنه.به نظر میرسه این خود عشقه که دریاست و مابراش ساحل میشیم.اما در شکل مرسوم این عشق که ساحل میشه تا دو طرف تبادل نیاز های زیستی خودشونو دریا بشن .تبعا اگه یکی از دوطرف نباشه هیچی شکل نمی گیره و تیرگی جهانو فرا میگیره.
نوشتم بلند شد.ام الان در واقع دارم خودموتمرین میکنم تاببینم در کدام نقطه از منحنی دوست داشتن بی شائبه تا دادو ستد دوستی قرار دارم.میبینم که نیاز های دوست داشته شدنم وادار میکنه که تکدی گری عشق بکنم و لاجرم نیازم را در لباس عشق و دوست داشتن به دیگری ابراز کنم.
اما از سوی دیگه میبینم که راز زیستن در جهان بخصوص روی زمین برزوجیت نر و ماده بنا شده و عشقی که نهایتا باید به سکس ختم بشه تا زیستن همچنان تداوم پیدا کنه.و وقتی از انتها به ابتدای فرایند کلی عشق بر می گردم یعنی از سکس به تنهایی(فرایند تنهایی ،عشق و سکس) اونوقته که میبینم سکس اوج دوست داشتن آدمهاست چراکه تنها در این شکله که جسم و روح دو عاشق باهم یکی میشه و البته به لحاظ روانشناسی هم همینه:یعنی تنها در مرحله همخوابگی (سکس)که عشق کامل میشه.بنابر این می بینم که سکس با وجود تابویی که ازش ساختن یکی از زیبا ترین جلوه های هستی است.البته اینم باید اضافه که بسیاری از مقوله ها ذاتا دارای ارزش خاص نیستن بلکه ما آدمها هستیم که بنا بر نگاه محققانه یا غیر محققانه به یک چیز خوب یا بد بودن بهش می بخشیم وسکس از این دست مقوله هاست.در واقع عشق وسکس دوروی یک سکه اند.هرگاه عقده های ما به سمت دوست داشته شدن روحی بیشتر گرایش پیدا کنه تابوی سکس برامون زشت جلوداده میشه عشق اوج اخلاق میشه و هرگاه عقده های ما دوست داشته شدن های لمسی و جسمی باشه سکس بیشتر درما نزوج پیدا میکنه و عشق رو در سایه خودش میگیره.اینکه چگونه عشق و سکس به طور یک دست یک دست درهم آمیخته هارمونی میگیرند طبعا به نظام تربیتی و دانش نهاد کلی اجتماع بر میگرده که در ایران متاسفانه فاجعه باره.
برای در فاجع کافی تفاوت درون و بیرون خودمون را پس از خوندن این نوشته محک بزنیم. من الان اعتراف می کنم مثل خیلی های دیگه که این مطلب رو میخونن نوای درون و بیرونم خیلی باهم تفاوت داره و این به خاصر همان نبود هارمونی بین عشق وسکسه.به تعبیر عشق و سکس مثل آلمانه که آدمی درونش به دلایل و نگاههای متعصبانه وکورشون بین اون دیوار کشیده بودن.و بعد به اینجا رسیدن که دیوار برلین باید برداشته بشه و آلمانی که خرابه(شرقی)با آلمانی که آباده در یکی شوند و بعدها هیچ تصویری از آلمان غیر متحد در اذهان باقی نمانه.نمی دونم زمانی میشه که هارمونی مطلوب عشق و سکس در جوامع شکل بگیره
انسان وظیفه مند یا بدون وظیفه
از سوی دیگر خودی که من فکر می کنم هستم با اون چیزی که واقعا هستم خیلی فرق داره.و وقتی تلاش می کنم که ببینم واقعا کی هستم معمولا این تلاش عقیم می ماند.
اگرچه ممگنه اینطور به نظر بیاد که من از خودم خیلی چیزا می دونم اما واقعیت اینه که همه این "خیلی دونستن"شاید کلا از چند راز و تحلیل درونی که درستی شون هم نسبی است و احتمالا نیمه غلط یا کاملا غلط باشد فراتر نمیره.به همین خاطر زندگی افراد شاید نوعی پای گذاشتن به ی منطقه یا شهری ناشناخته است و به چند دلیل عمده به نگفته ها ی کسان واشیا و احوالی که به من نشونی میدن تن در میدم.در واقع این تندردادن نوعی اعتراف به ناتوانی درمقابل کسایی است که اونها هم ساختار ذهنی و روحی شون مانند من دارند .در چنین شهری در حالی که همه همواره از هم نشانی میخوامندوظایف از قبل تعیین شده رو نیز باید انجام بدن و اینجاست که شما میشی دشواری وظیفه.اما اینکه چرا به نپذیرش نشانه ها تن میدم:اول اینکه انسان قبل از هرچیز به لحاض زیستی موچودی است که به زندگی پرتاب میشه.وسازو کارهای درونی و بیرونه به سمت زیستن برنامه ریزی شده پیش میره.دوم اینکه پیش از من بسیار کسان دیگر به این دنیا و اقلیمی که حالامن درونشم پرتاب شدن و جامعه ای با نظامی خاص شکل گرفته و من به ناچار جز ای از کل میشم که کاملا بر من احاطه داره در این کل طبعا خانواده مدرسه دانشگاه و حتی محیطهایی چون اتوبوس گلهای لایه لایه هستند که استیلاشون را بر من تحمیل می کنن در این شرلیط من چگونه می توانم دیگری باشم در حالی که فعلم را نمیشناسم.و اساسا امکان پذیر نیست که من بتوانم ار خودم دیگری کاکلا متمایز بسازم در عین حال شاید تغیرلتی درز سطوح اندک ایجاد کنم اما اینه اصلاد موثر نیست.بنابر این درحالی که من به وظیفه داشتن اعتقادی ندارم اما حس من آن ا ست که نسبت به خودم وجامعه وجهان احساس وظیفه می کنم
تکرار هفت سالگی
وقتی با خودت تنها میشوی تمام معادلات جهان تنها می شوند و تو !؟دیگر آن نیستی که میاندیشد راه میرود و در اجتماع نقشی میزند.تو تو میشوی؛ تنها و جهانی که مقابلت کوه می شود و کودکی که هفت سالگی را همچنان تکرار میشود
تنهایی سفر
حس ترک(tarak )سراسر وجودت را فرا می گیرد
ومن بالاجبار تمام جهان را تنهایی سفرمی کنم

