و عشق حدیث موهمی بود در کرانه های نیازمندی
و لباسی بر استخانهای پوک ناتوانی
دروغ بزرگی که بر سرزمین خودخواهی جاری شد
یک روز سبز روی ایمیل مرد یک پیغام عجیب حک شد
زن بدون مقدمه یک پیغامLove happendبرای مرد فرستاد.
مرد اما معنایLove happen را نمی دانست.او احساس کرد این ایمیل بدان معنی است که از مرد در جمع های دوستی دعوت به عمل آمده است .به همین خاطر به زن ایمیل فرستاد که از این گونه دوستی ها استقبال می کند .
زن پس از دریافت پیام اظهار تعجب کرد و از مرد خواست که اصل پیام را مجددا برای وی "فروارد" کند. مرد این کار را کرد وهمزمان معنای پیغامLove happened را از دوستانش پرسید.مرد تعجب کرد: زن پیشنهاد یک دوستی عاشقانه را به او داده بود . با این حال فکر کرد که
می تواند بعضی ازسوال هایش را از زن بپرسد. برای همین برای زن ایمیل فرستاد که
از دوستی با وی استقبال می کند.اما از زن خواست که دوستی آنها دورادور باشدو حرفهایشان را از طریق همان ایمیل رد و بدل کنند.
زن از پیشنهاد دوستی و احتمالا نحوه دوستی مرد به شدت ناراحت شد و به همه گفت که مرد آدم بدی است .اما مرد هیچ وقت به کسی چیزی نگفت اما همواره این سوال در ذهنش موج میزد که هدف زن چه بود. و زن نیزهمواره این سوال را باخود داشت که مرد چه تصوری از او دارد .بنا بر این همیشه میان آن دو را فضای ازمه فرا گرفته بود
دستان صورتیت را برای همیشه پنهان کن تا سبز شود در ویرانه های نبودنت
وقتی که آشیانه صبح در طمطراق مردان پر مدعا دود می شود
زمستان که میشود سرش را می گذارد کنار و گوشش را هدیه می دهد به لالای مهتاب وقتی برف رو بالش نگاهش آرام به خواب می رود
بهار که می شود دستش را می سپارد به امتداد قطرات عجول باران و نگاهش را پهن می کند روی زمین تاباران آرام فرود آید
و عاشق که می شود دلش را می سپارد به ابر و علف و آفتاب تا تو در آغوش خاطره هایش دوباره تکرار شوی
حدیث اولین دانه برفی که در قطب شمال در هزاران سال پیش در آغوش زمین آرام گرفت
همیشه فکر میکنم اولین دانه برفی که در قطب شمال در هزاران سال پیش در آغوش زمین آرام گرفت
چه حسی داشت؟ یک حس عاشقانه یا مملو از نفرت ،شاید هم هیچ حسی نداشت .و زمین چی؟ آیا از در بر گرفتن برف خوشحال شد یا از پذیرش یک اجبار ،هزاران ساله که غمگینه.دیگه اینکه اکنون که زمین قطب شمال انبوهی از برف و یخ را در بر گرفته آیا خوشحاله یا ناراحت اگه خوشحال باشه از اینکه ما آدما دمای زمین را بالا بردیم ناراحته و اگه ناراحت باشه احتمالا از حضور آدما روی زمین خوشحاله
نظر شما چیه
نوشته بعدیم داستان یک اتفاق عجیب عاشقانه دیگه است در دنیای مه آلود آدما
بهشت گم شده من تو(شخص) نيستي
هميشه فكر كرده ام كه ميان ماندن و رفتن چقدر فاصله است
ميان ايستادن ميان ترديد و اميدواري ....
و هميشه مايوس از اينكه از اينجا تا هزار راه نرفته چقدر راه است
ميان من و تو كه معلوم نيستي چقدر فاصله است
هميشه فكر مي كنم كه بهشت گم شده من تو نيستي(شخص نيست) بلكه نفس كشيدن ميان ابر و علف آفتاب است كه كلام كوچك مهر را برايم به ارمغان مي آورد
نامه اي به كودك بيمار همسايه
يك لحظه كافي ست تا (پيش)تو بيايم
اما مرا ببخش
بشريت تمام وقتم را گرفته است
مرگت را پيشا پيش تسبيت مي گويم
گردابي از مه و دود
مرد بي آنكه خواسته باشد در گردابي از مه و دود گم شده بود. همشه فكر مي كرد كه نام آنچه درش گرفتار آمده چه بگذارد .نامي تا آنزمان نيافته بود ديگران نيز نامي بر آن نيافته بودند .او نه از گذشته چيزي يادش بود نه از آينده چيزي ميدانست .تقلايش نيز به جايي نرسيده بود به راستي او كه بود و كجا بود
بهشت گمشده تو كيه يا چيه
هر كسي يه بهشت گمشده داره كه ميتونه هر چيز يا كسي يا جايي باشه.
سوال من از خودم وتو الان اينه كه بهشت گمشده هر يك ازما چيه .
هرچي كه هست ميخام كه يه بار بشني دربارش خوب فكر كني كه چرا اون بهشت خودت قرار دادي و چرا گمش كردي آيا اون ذاتا بهشته يا تو از اون يه بهشت ساختي ....دوست دارم در باره همه اينها با هم صحبت كنيم .
موافقي؟
جهان ناشنوا
نشسته بود ميان مه و هي فرياد ميزد ....
بغل دستيش هم نشسته بود ميان مه و فرياد ميزد ...
و جهاني نشسته بودند ويان مه و فرياد ميزدند.....
در حالي كه هيچ كس هيچيز نمي شنيد